7FALAK(هفت فلک)

پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
شبنوشته - بعد از اردو
نمی دونم این روزها بی دین یا کم دین شدم که این همه فشار رومه . توکلم کم شده یا خدارو کمتر میبینم که این همه حس تنهایی حجوم میاره روم . این روزها واقعا روزهای سختی میشه بعضی وقتها . مثل دوجرخه سواری که رکاب نزنه و بیوفته زمین . کارها که سبک میشه فکر سنکین میشه و به خزعبلات عروج می کنه . منم که ته توهم و بافتن و فکر کردن و جملات رو در دفاع از خودم یا مجموعم سر هم کردن . این روزها یا این ساعتها واقعا سخت و اذىت کننده جلو میره . یعنی خدایا شکرم کم شده ؟ بلان شم دو رکعت نماز بخونم سبکتر میشم؟ خداجون فدات بشم دلی رو شکوندم که این همه توهم می زنم ؟ اصولا ضعف مستولی میشه بر ادمی و ادم از معمولی ترین کارهاشم وا میمونه . واقعا بعضی وقتها دلم می خواد فرار کنم از اینجا یا شماره تلفنم عوض بشه . اخه من بدهی زیادی دارم در مقابل این همه توقع ؟ مثل دخترهای ضعیف شدم ! الفرار !! بیخیال این حرفها . واقعا دوست داشتم که الان بابا حالش بهتر بود و فشار کاریش کمتر میشد. دوست داشتم که بابا راحتتر می خوابید. از خدا عاجزانه می خوام که مسئولیتهای دشوار بر دوش من نذاره . حداقل اونی رو بر دوشم بذاره که تا اخرش بتونم جلو برم . از خدا می خوام که مثل همیشه بیشتر نزدیکیش رو احساس کنم . از خدای مهربون می خوام که واقعا کنارم باشه . از خدای مهربون می خوام که یار و یاورم باشه مثل همیشه و حالا مثالهاشم عرض می کنم : از خدا می خوام که ابروی ما رو که ارزشمندترین داراییمونه حفظ کنه . از خدا می خوام که شرایطی محیا بشه که برم ایران و زن بستونم . از خدا میخوام که تو کمترین اشکال ممکن مسئولیتی که بر دوشم هست رو از دوشم برداره . از خدا می خوام احساس تکلیف بیشتری نکنم. از خدا می خوام که توانم رو بیش از اینی که هست بتونم نمایش بدم یعنی خوب نرسوندم مطلب رو از خدا می خوام که نصف توان بالقوم بالفعل بشه . از خدای مهربون می خوام که دوباره عشق رو در وجودم بذاره . از خدا می خوام که همواره یار و یاورم باشه . از خدای مهربون می خوام که عمل رو بیشتر و تفکر به حاشیه های فکری برخاسته از عمل رو کمتر کنه واسم . از خدا می خوام که تفکر مثبت رو تو ذهنم ایجاد کنه . از خدای مهربون می خوام که صبرم رو زیاد ، دشمنانم رو کم و راهی برای بهشتی شدنم با کمترین درد ممکن جلوم بذاره . خدا جون فدات بشم . قربونت
مهدی یار

چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
شبنوشت
١- خیال خام بلنک من به روی ماه بریدن بود ... ( کیبوردم عربیه ! ) یا اینکه ماهی روحم به اقیانوس هم راضی نبود... ٢- از خدا می خوام که : الف) یه زن خوب قسمتم کنه . خونواده دار . دیده . مهربون . حرفشنو. خانه دار . اهل کمالات از جمله نقاشی و کتاب و شعر . لیسانسه یا سیکل خیلی فرقی نداره . احترام بزرکتر از خودش رو حفظ کنه . به اندازه ی خودم یا یه کم فقط یه کم بیشتر ریخت وقیافه داشته باشه. کوتاه قامت نباشه مثل سیاستمدارهای قدرتمند دنیا . کمحرف نباشه . ورراجی زیاد هم نکنه . صادق باشه . از کیان خانواده در مقابل نوسانات ارز و زندکی حمایت کنه . کلا خیلی رو اعصاب نره و هی اقاش رو سین جیم نکنه . هی جستجو و کنکاش نکنه . از قیافم خوشش نمی یاد لااقل بتونه تحملش کنه . زیاد سیاسی نباشه . کم سیاسی نباشه . خیلی اهل اینترنت و این خزعبلات نباشه . اهل فال قهوه باشه . با من خوشبخت بشه . بی من بدبخت نشه . مدیر و مدبر باشه . شجاع باشه . من رو هی تحسین کنه و قوت قلب بده ! بسر زا باشه ! کاکل به سر زا باشه . رازدار باشه . بتونه ماشین برونه . اهل جشم و همجشمی نباشه . خونوادشون خیلی شلوغ نباشه . باهوش باشه و من رو هم باهوش بدونه ! بی حوصله و افسرده نباشه ! با دخانیات راه نمی یاد نیاد اما متنفر و منضجر از دخانیات نباشه . اهل ورزش باشه اما هی سیریش نشه بریم کوه . هی نخواد بریم خارج. هی نخواد بمونیم داخل .زیاد مامانی نباشه . از مامانش زیاد سرخط فعالیتهاش رو دریافت نکنه . همه ی اینها رو هم نداشته باشه مشکلی نیست ولی زودتر یافت بشه و دل ببره از ما به یغما ب) یه شغل ویترینی خوب مثلا تدریس دروس اقتصاد مهندسی و مدیریت منابع انسانی تو دانشکده ی مدیریت دانشکاه ازاد تهران مرکز نصیبم کنه . ماهی ٢ تومن کافیه واسه هفته ای ٢-٣ روز سر کار رفتن . البته از بخش ویترینیه کار. ج) یه شغل بردرامد نصیبم کنه . مثل همین شغلی که دارم . یه کم وسیعتر البته. ایران باشه یا خارج ؟ اصل و ریشش تو ایران باشه یه بخشیش تو خارج . این بهتره به نظرم . د) هر غم وغصه ای تو دل بدر و مادرمه بزنه تو کلله ی دشمناشون. بدر و مادرم خوب بخوابن خوب بیدار بشن . بی استرس . بدون خستکی روحی و جسمی . از خدا میخوام درصورتی که باری از دوششون بر نمی دارم باری هم بر دوششون نذارم . ٣- فعلا همین . خلاص
مهدی یار

چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
سرنوشت
اگه می دونستم کی سر نوشته آدما رو می بافه ، بهش می گفتم ماله من و بشکافه ..... خانه ای روی آب ( بهمن فرمان آرا )
مهدی یار

پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
تلغراف نوشت موسیو سیرکاریان فرزند ، در شبی سرد و برفی
مقاله ای که استاد باید تغریضی بنویسه روش ماهی هایی که باید شیکمشون خالی بشه و سامان بشه و بعدش دلار بعدش خونه ای تو تهران یحتمل سند مجموعه ای که فری و یونس محسن و من با تمام توان روش کار میمنیم تا روبانش رو ببرند زمان نوروز انجمنی که ابزار شنوایی شیاطین کر داریم رکاب میزنیم تا به سکون و بعدش سقوط نیوفتیم نوروزی که منتظر رسیدن تجهیزاتش از اونور اب هستیم . . . عشقی و زنی و کودکی
مهدی یار

شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
اسمان ابری
تویی و   وسعت ِ هفت آسمان  . . . منم و  یک جفت دمپایی ابری. ارش ناجی
مهدی یار

[ | آرشيو | چاپار ]